تبليغاتX
انجمن ادبی مهرگان ایران

با سلام خدمت ادب دوستان و عاشقان فرهنگ و هنر غنی پارسی. یکی از مطالب این هفته منتخبی از اشعار اعضای انجمن ادبی مهرگان ایران است که برای آشنایی دوستان ادیب با نوع شعر و  زبان اعضای انجمن در ذیل آمده است:

(محسن دلیلی)  غروب زندان

 

من و صدای شبیه صدای بارانی

من و صدای قدم های قلب زندانی 

 

من و غروب شکسته میان آوازم

منی که غصه ام آزادی است و میدانی

 

به سان قاصدکی در میان کوچه ی شب

خبر برای تو دارم، توئی که بی جانی

 

خبر رسیده که امشب طلوع خورشید است

قرار بی ثمری در میان میدانی

 

رسیده حادثه تا نقطه ای که فریادش

نه دارد اول کار و  نه هست پایانی

 

میان ثانیه ها لحظه هاست محکوم اند

دقیقه های غریب و دخیل عریانی

 

به پای دار غزلهای عشق و آزادی

نشسته دست دو راهی میان طوفانی

 

من و غروب و صدائی شبیه ثانیه ها

غزل غروب دوباره، میان زندانی


(احسان حسینی نسب –به ستان-)   شوق

 

تو مثل بارش باران صبح یکریزی

که خالصانه طراوت به شهر می ریزی

 

به قاب سرخ لبت عکس بوسه چسباندم

به شوق آنکه به دیوار دل بیاویزی

 

چگونه بگذرم از تو؟، نمی شود هرگز!

که بیم موجی و از ناخدا نپرهیزی

 

نشسته بر لب جو سروهای افسرده

نشسته اند که ای برگ مرده، برخیزی

 

تو در خیال منی و جدا زمن اما

چه خوب بود مرا با خودت بیامیزی

 

نمی شود که نوشت از بهار آنجائی

که کاغذ و قلمت شاخه ای است پائیزی

 

تو ابر ماتمی و در گذار باغ و چمن

ز هر طرف که روی گریه را برانگیزی

 

دوباره زنده شود عشق در دلش، آری!

من از تو خواسته ام، ای خدا! چنین چیزی

 

ز غصه شکوه مکن، به ستان! که در عالم

نمی شود که تو از دست غصه بگریزی


 

(مهران طالبی)

 

 شب بود و سکوت و راز در آیینه

عشق و غزل و نیاز در آیینه

 

یکبار دگر برای خود فال زدم

تصویر شدی تو باز در آیینه

 

 


 

انگار که ماه را، از شب چیدم

راضی که سرم به ماه می بخشیدم

 

هشیار نبودم، دیر فهمیدم، حیف!

چشمان تو بود هر چه آن شب دیدم


(حمید ناظری)  بخواه مرا...

 

رسیدن به تورا باور دارم

هرچند ازمن دوری...

اما همین که میخواهم تورا

پس یک گام برای رسیدن، به جلو افتادم

بخواه مرا...

تا مسیر رسیدن را

به مساوات طی کرده باشیم

اگر چشمانت را، به روی راههای طی شده من ببندی

چشمانم را برای همیشه به روی زندگی خواهم بست

ای روشنایی دل تاریکی ام...

اگر روشنایی وجودت را در زندگی سیاهم حس نکنی

برای ابدیت سفیدی را سیاه خواهم دید

بخواه مرا...

تا حس کنم که هستم و میخواهم بمانم.


(ساجده سلیمی)  غزل

 

به فکر غربت برگم، در این عطش سالی

در این بهار، نه این برگریز پوشالی

 

دلم برای پریدن گرفته است اینجا

برای وسعت آبی و آن سبک بالی

 

هوا برای تنفس گران شد و دلها

اسیر چوب خط مسائل مالی

 

برای جرعه ای از عشق کودک روحم

ببین چه پیر و تکیده در اوج کم سالی

 

خطوط دست من انگار منحنی غم اند

به قول کولی کوچه: چقدر بد فالی!

 

دلم برای سرودن بهانه می گیرد

ولی قلم چه نویسد، نمانده چون حالی


 (فاطمه رجبی)  شب بی نهایت

 

"خوش نیست ابتدای سخن با شکایتی"

اما تو تک ستاره ای و من شب بی نهایتی

 

بگذار در کنار تو باشم اگر چه هست

در قلب تیره ام ثمر بی لیاقتی

 

صد بار دیده ای سر راهت نشسته ام

محتاج هر چه شد، شده یک بی تفاوتی

 

قبل از تو چهره ام چو گلی نوشکفته بود

حالا بمان، که نمانده شباهتی

 

حالا بمان که کشیدم هر آن چه بود

حالا که نیست سرزنشی یا ملامتی

 

باشد! تمام می کنم این عجز و لابه را

"خوش نیست ابتدای سخن با شکایتی"


(نرگس غیاثی نژاد)   طرح

 

سیگارت را دود کن مرد.

قهوه خانه ی قرن هنوز نیامده

              چای سبز ندارد.


(الناز خجسته)  ترانه

 

زندگی صفحه ی جنگه، من یه بازنده ی پر درد

میشه همخونه ی غربت، دل من تو این تن سرد

 

غصه تنها هم صدامه، با یه بغض کهنه و خیس

هیشکی تو دنیا نفهمید، دل من فکر خودش نیس

 

قطره قطره اشکای من،یخ می بنده روی گونه

ای خدا ازم چی ساختی، یه دل بی آشیونه

 

جزر و مد خون تو رگهام، ساحل خشک تو سینه

یه غروب تلخ و دلگیر، بغض نفرینی کینه

 

دل دل یه موج وحشی، یه نفس شبیه بارش

لغزش مهیب اشکی، روی منجلاب سازش

 

عاشقی یه حس نابه، اگه احساس تو باشه

این همه سوختن و ساختن، خاطرات لحظه هاشه

 

تا سحر سپیده کاله، سینه ستاره مجنون

لیلی از ترانه گل شد، گل یخ توی زمستون


(سولماز دلیلی) 

 

قفس صدایم

برای اندک ثانیه های تاریک آهم

باز نیست

آهی که از سر انگشت پا تا سرم

مرا از سیاهی تنم آزاد کند

چشمانم دقایقی با صفر سیاه نمناک نمی شود

صفر سیاهی که از سفر تازه برگشته

گوشهایم شنوا نیست

برای شنیدن ونگ ونگ طفل خزان دل من

تو ای ماه

ماه شب گریه هایم

گریه های سکوت در آرامی صدای سکوت

تو چرا گره ابروهای پهن سیاهت را

به دو سه باد گره می زنی؟

تو چرا خود را

زندانی قفس شاخ و برگ درختان و ابر سیاه کرده ای؟

صدایم، چشمانم، گوشهایم

بس است، بس،

دیدنت از لابلای درختان بس است

راستی

تو دانستی مستانه به کدامین گناه دو نگاه سوخت؟


(ریحانه کرم پور)  تاوان

 

 

تو تاوان وسوسه کدام داغ گناهی؟

آن روز که خیره در نگاه تبدارت

سیب سرخ را

از دستان سبزت می گرفتم

حوا در من تکرار شد...!

و تو

همان گناهی بودی

که پاس مجازاتش

مرا از خود راندی

من تو را بنده بودم

تو کدام خدا بودی؟؟؟


در ادامه مقاله ای از خانم ساجده سلیمی به بهانه ی اجرای نمایش کلبه ی عمو تم و در پایان داستانی از آقای احمدعلی خلیلی خو با عنوان "خیابان سرد" را به آستان نظر شما میرسانیم. در ضمن اولین همایش انجمن در سال جدید اواخر اردیبهشت ماه برگزار می شود که تاریخ و ساعت برنامه متعاقبا اعلام خواهد شد.

 


به بهانه ی اجرای نمایش کلبه ی عمو تم

ساجده سلیمی- هریت بیچر استو با انجیل از کودکی آشنا شد.پدر او کشیش بود و تعلیمات مذهبی او در کودکی تاثیر بسزایی در خلق شاهکار کلبه ی عموتم داشت.بسیاری معتقدند که اوج گیری مبارزات علیه نژاد پرستی در جامع ی آمریکای لاتین به دلیل انتشار همین کتاب تحسین برانگیز بود که سرانجام منجر به الغای نظام برده داری در سال 1865 شد.

بهروز غریب پور که این روزها نمایش کلبه ی عمو تم را در تأتر شهر به روی صحنه می برد ، متولد 1329 در سنندج است.او کارشناسی نمایش را از دانشکده ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران گرفت.در کارنامه ی هنری این کارگردان نمایش های "آرش کمانگیر" ،"زاویه" ،"سارا از درخت پرید" ،"سفر سبز در سبز"،"هفت خان رستمبینوایان" و کلبه ی عمو تم به چشم می خورد.در سال 1385غریب پور نمایشنامه ی کلبه ی عمو تم را به چاپ رساندو پس از آن تلاش خود را برای اجرای این اثر آغاز کرد.او چند سال پیش نمایش بینوایان را در فرهنگسرای بهمن به روی صحنه برد و استقبال فراوان اورا بر ان داشت که به فکر طرح مجدد رمانی قدیمی بیفتد.او انگیزه ی خود را از اجرای عمو تم اینگونه بیان می کند:به رغم ناروایی ها و تهمت ها و انگ های غیر منصفانه تصمیم گرفتم که این نمایش را به روی صحنه ببرم،اما گاهی تردید داشتم که مبادا موضوع نخ نما و از میان رفته ای را آماده ی نمایش بکنم ،اما طوفان کاترینا نشان داد هنوز سیاهان امریکا مورد ظلم واقع می شوند.

ساعت اجرای نمایش 18:15 بود اما طبق معمول با 45 دقیقه تاخیر در ساعت 19 آغازشد.در ابتدا حضور تماشاگران همراه با پخش فیلمی از جنایات علیه سیاه پوستان همراه بود ایده ای که به نظر نگارنده شیوه ای نوین و تاثیر گذار در اجرای نمایش محسوب می شود.حضورگاری های حمل الیاف در ابتدای نمایش به صورت سمبولیک کارگاه های کار سیاه پوستان را به نمایش می گذاشت.پرسوناژهای نمایش تماما ساده و غیر پیچیده بودندو غریب پور تمام سعی خود را کرده بود که کاراکترهای نمایش هم ویژگی های اصل متن را رعایت کنند.ویژگی بارز کلبه ی عموتم تلفیق جدیدی است که کارگردان از امزاج رمان کلبه ی عموتم با تراژدی کربلا ایجاد کرده است.در طول نمایش صحنه های بسیاری می بینیم که می توان دقیقا با صحنه های عاشورا مطابقت داد.واین ابتکار با توجه به تعصب ایرانی نسبت به تراژدی عاشورا دراستقبال بیشتر ازین کار تاثیر داشته است.ارباب هاریش با لباس قرمزو شلاقی که بدست داشت یادآور المان های منفی درتعزیه است.طراحی صحنه ی کتک خوردن عموتم هم یاداور تابلوی معروف عصر عاشورا است.در مجموع ساختار نمایشنامه ی کلبه ی عموتم ساختاری رئال با تاثر از فضای مذهبی کتاب و تلفیق تعزیه و المان های شرقی است که ساختاری نوو قابل تامل دارد.استفاد ه از کل فضای موجود حتی قسمت های کناری سالن کار را از یک بعدی بودن خارج کرده است وارتباط بیشتری با تماشاگر برقرار می کند.بازی نعمت الله اسدللهی در نقش ارباب هاریش،نسیم ادبی در نقش کیسی و نادیا فرجی در نقش الیزانیز بسیار زیبا و چشمگیر بود.

http://www.theatrema.com/index.php?module=pagesetter&type=file&func=get&tid=1&fid=image&pid=2149

بهروز غریب پور(کارگردان)


احمد علی خلیلی خو- داستان

خیابان سرد   

 هوای سرد زمستان، بارش آرام برف، رفت وآمد مردم در پیاده رو ها و آمد شد ماشین ها در خیابان، چراغ خانه ها، مغازه ها، صدای دخترک گل فروش و خواننده ویولون زن زیر طاقی مغازه فروش آلات موسیقی هیچ چیز نظر او را جلب نمی کرد. در خیابان بالا و پایین می رفت. کلاه لبه دار بارانی بلند با یقه بالازده شال گردن ؛ با سیگار گوشه لب طول پیاده رو را طی می کرد. منتظر بود منتظر زمانی برای انجام یک کار.

***

به بار لوکی رفت او آنجا نبود به داخل بار رفت گفت حتماً می آید محل دیدار آنها اینجاست حتماً می آید. یک نوشیدنی سفارش داد یک سیگار از قوطی سیگار درآورد روشن کرد و مشغول دود کردن آن شد دود غلیظ را از درون سینه به بیرون می داد . به ساعت مچی اش نگاه کرد . ساعت 6/30 بود ولی چرا او نیامد؟ همیشه در این ساعت پیداییش می شد! نکند اتفاقی برای او افتاده باشد؟ تا ساعت 7 در بار ماند ولی او پیدایش نشد. یادش آمد که او امروز تمرین ویلن دارد. به سراغ استادش آقای کاوندیچ رفت ولی او امروز به آنجا نیامده بود. قدری پیش کاوندیچ ماند و به صدای عبور عارشه از روی تارهای ویلن ایجاد می شد، دل سپرد ساعت 7/30 او را ترک گفت، به قبرستان رفت شاید آنجا باشد ولی آنجا هم نبود تمام جاهایی که را فکر می کرد او آنجا باشد را گشت ولی اثری از او نیافت. آه راستی یادش آمد او ویلنش را برای تعمیر به آقای جرالدین داده بود مغازه او زیاد دور نبود به آنجا هم سری زد ولی بازهم او را نیافت او برای گرفتن ویولنش هم به آنجا نیامده بود به ساعتش نگاه کرد 9 شده بود. شهر از تکاپو افتاده بود مردم به خانه های خود سرازیر می شدند.

 او همچنان قدم می زد تا اثری از او بیابد. از دور مردم را دید که دور چیزی جمع شده بودند از روی کنجکاوی یا هراس بود که رفت به طرف آنها. از شخصی سئوال کرد چه اتفاقی افتاده؟ مرد جواب داد:" دو نفر که از مغازه شرط بندی دزدی کرده بودند موقع خارج شدن با یک دخترک جوان برخورد کردند با شلیک به صورتش ماشین او را ربوده و متواری شدند از سر کنجکاوی و هراس خود را از لای جمعیت به جنازه دخترک رسانید.

 تمام دنیا بر سرش خراب شد. فریاد وحشت ناکی از درون قلب کشید سر دخترک را به سینه خود فشار می داد و میگریست. مردم متوجه قضیه شدند. پلیس به همراه آمبولانس تازه رسیدند. دو روز بعد دخترک را به خاک سپردند یک ماه بعد جنازه دو مرد که صورت آنها با گلوله یک مگنوم متلاشی شده بود یافتند، در دهان این دو مرد یک کارت که عکس یک رز روی آن بود پیدا شد.پلیس هیچ گاه قاتلین دخترک و آن دو مرد را نیافت.

 نام دخترک رز بود.

 

نوشته شده توسط انجمن ادبی مهرگان ایران در ساعت  | لینک  |