به قلم سوگند...

فاطمه رجبی- می شود اینطور شروع کرد : مردی که در مزینان سبزوار متولد شد، مردی که بنیان گذار روشنفکری دینی و نگاه مدرن به مذهب به شمار می آید و یا می توان اینطور شروع کرد: مردی که هیچوقت به درستی شناخته نشد مردی که شاید پیش داوری درباره او از همان روز نخست بازگشت از فرانسه شروع شده بود و تا پایان هم ادامه داشت، برای مردی که پایان نداشت، برای مردی که آنقدر چند بعدی بود که هم روحانیت را به نقد بکشد و هم هنگام سخنرانی از علی فریاد بزند و اشک چشمان عمیقش را لبریز کند... هیچوقت به درستی شناخته نشد یا او را به بتی تبدیل کردند که باید آیه آیه حرفهایش را پذیرفت و یا ملحدی از دین برگشته و در بهترین حالت سنی گرا، که اولی خلاف مشرب نقادی خودش است و دومی تهمتی ناروا به کسی که دانشجویان مسلمان در فرنگ با وجود او نماز خواندن در حضور دیگران را جرأت کردند ، کسی که هم دشمن و هم دوست در حقش بی انصافی کردند چون دوستان هم هرکدام سعی می کردند او را به نام خودشان ثبت کنند مردی که هیچوقت آنطور که بود، آنطور که می خواست شناخته نشد مردی که از طرفی آنقدر روشنفکرمأب است که نام ادبی خودش را از اسم شاندل فیلسوف فرانسوی برمی دارد (شاندل در فرانسه یعنی شمع) و از طرفی آنقدر عوام که یکی از طرفداران پروپاقرص منبرها و سخنرانی های خطیب حجازی باشد، یقینا بهترین توصیف برای او همین هست: مردی که هرگز به درستی شناخته نشد...
قلم توتم من است، توتم ماست، به قلم سوگند، به خون سیاهی که از حلقومش می چکد سوگند که توتم مقدسم را نمی فروشم ، نمی کشم ، گوشت و خونش را نمی خورم ، به دست زورش تسلیم نمی کنم ، به کیسه زرش نمی بخشم و به سرانگشت تزویرش نمی سپارم...!(برگرفته از کتاب توتم پرستی اثر شهید دکترشریعتی )

نیایش دکتر شریعتی :
http://www.4shared.com/file/16459951/d558ca61/welkinblogskycom-Dr_Shariati_-_Niayesh.html?s=1
تمام سخنرانی های دکتر شریعتی : http://www.3at3at.net/showthread.php?t=233083 انجمن ادبی مهرگان ایران در سالگرد شهادت دکترعلی شریعتی یاد و خاطره ی این استاد فرهیخته را گرامی می دارد.
دلواژه

محسن دلیلی- من شرط را باختم. به کسی که حتی فکرش را نمی کردم، باختم. تو قسم خورده بودی که مرا محکوم کنی. من محکوم شدم. به هر آنچه فکرش را میکنم. من محکوم شدم به زیستن، به نفس کشیدن، به نوشتن، به لبخند زدن، به گریه کردن، اما در آخر تمام این محکومیت ها من محکوم به مرگ هستم. چه فایده؟! واقعاً این همه رنج و تلاش برای چیست؟ مرگ؟ خب یکباره همان اول کار که با کلی دردسر و مشغله و گریه و زاری به دنیا آمدم، و هنگام به دنیا آمدنم همه را به زحمت انداختم کافی بود. همان جا، تمام می شد. بهتر بود تا اینکه الان بنشینم و بر سر این فکر کنم که چرا الان مثلاً شب است. چرا یک با یک بر ابر نیست.
که این طور نیست. ریاضی هم اشتباه کرد. یک با یک به خاطر دل دامون و به دلیل دامون برابر نیست.
برای من چه فرق می کند که در فلان سیاره فلان اتفاق رخ داد. مردم کشورفلان بر ضد خود قیام کردند. ضَب بوی خون می دهد. به دنیا آمدم که دروغی که هر کس در هر کجا برای من می زند را بشنوم. وای بر من و بر این زندگی نکبت بار...
اگر از همان اول به من نشان می دادند که دنیا چنین است و چنان، شاید هرگز قدم در این بیابان برهوت نمی گذاشتم. که الان زانوی غم گذشته و افسوس و ای کاش آینده را بغل بگیرم و به حال خود گریه کنم. من که همان اول گریه خودم را کردم. پس چرا الان به عقوبت و بدبختی خود گریه میکنم؟
من گریه می کردم و دنیا به روی من لبخند می زد. مادرم هم به حال من گریه می کرد. چون می دانست که چه خبر است. پدر و پرستار برای هم من نان قندی قرض می دادند و مرا از اسارت به بند کشاندند تا شاهد باشم که چه می خواهد بکند. از صدای چپاول زمان هوشیارتر شدم و خدا را به اسارت گاه طاغوتی خویش کشاندم. راست می گفت که بعضی وقت ها باید به مبارزه با خدا قد علم کرد. سینه ام را در برابر تمام حملاتی که به این حرفم می شود سپر می گذارم. من با مبارزه ی تو آسوده می شوم.

با عضویت در خبرنامه از به روز رسانی وبلاگ، برنامه ها و همایشهای انجمن با خبرتان می کنیم.
دوستان عزیزی که از طریق لینک "سخن شما" سوال خود را مطرح می کنند جواب خود را از همان طریق دریافت کنند.
