ساجده سليمي:
چهار ديواري؛اختياري...
مي گويند رباعي را رودكي ابداع كرد .علاوه بر تحقيقات محققان،سبك و سياق اشعار رودكي ميتواند دال بر اين مسئله باشد. فضاي كامراني و مديحه سرايي رودكي در دربار اميرنصر ساماني در بخارا و شاد خواري هاي اين شاعر كهن همه فضايي ايده آل براي شاعري با استعداد است كه با فراغت خاطر دست به ابداعات و ابتكارات شاعرانه بزند. چنانچه تمام قصيده سرايان بعد از او چون كسايي و منوچهري و عنصري خود را وامدار او ميدانند. چون بهانه ي اين پست رباعي است باز ميگرديم به رباعيات رودكي. گرچه رباعياتي كه از رودكي در دست داريم اندك است اما بهترين سند براي واكاوي اين قالب است. رباعيات رودكي با رباعيات شاعران عصر حاضر بسيار متفاوت است. انديشه ي خوش باشي و عشق و شادكامي در تمام ابيات او موج ميزند در عين حال رباعيات او گويي دوبيتي هايي است كه ازابتداي يك غزل جدا شده يعني ما ميتوانيم رباعيات رودكي و ديگر قدما را به عنوان مطلع غزل ادامه بدهيم :
دل سير نگرددت زبيدادگري
چشم آب نگرددت چو در من نگري
اين طرفه كه دوست تر زجانت دارم
با آن كه زصد هزار دشمن بتري...
زيرا از لحاظ مضمون تفاوتي با غزل ندارند البته اين حكم را نميتوان به تمام رباعيات او نسبت داد زيرا بعضي رباعيات او هست كه چون رباعي سرايان عصر حاضر مضمون شعر در 4 مصرع تمام ميشود:
چهار چيز مرآزاده رازغم بخرد
تن درست و خوي نيك و نام نيك و خرد
هر آنكه ايزدش اين هر چهار روزي كرد
سزد كه شاد زيد شادمان و غم نخورد
در اينجا ما قصد بررسي سير تاريخي رباعي را نداريم زيرا همانطور كه دوستان مطلعند اين قصه سري بس دراز دارد ودر اين مقال نميگنجد پس براي اطلاعات بيشتر دوستان را ارجاع مي دهيم به كتاب هايي كه درين زمينه موجود ميباشد و مي رويم به سراغ رباعيات پس از انقلاب كه موضوع اصلي بحث ماست.دوره ي بعد ازانقلاب اسلامي بعضي قالب هاي شعر دوباره احيا شدند. يكي ازين قالب ها رباعي است كه به دليل ظرافت هاي ويژه اش مدت هاست پابه پاي غزل جلوه گاه تجلي انديشه و احساس شاعران است. با اين مقدمه به سراغ شعر آقاي جليل صفر بيگي ميرويم.شاعر رباعي سراي كه اين روزها شعرش نقل محافل ادبي است و بحث هاي زيادي شده است پيرامون رباعيات او و سبك شعري نويني كه ارائه كرده است. در رباعيات قدما بيشتر به مسائل كلي زندگي پرداخته شده است مفاهيمي چون مرگ و زندگي و بازگشت به آخرت ولي رباعي امروز به سوي جزئي شدن پيش ميرود و به گفته ي بسياري از معاصران شايد از بهترين قالب ها براي بيان حس شاعر عصر حاضر است. شايد به همين دليل است نيما اينقدر به قالب رباعي مي پرداخت. كيفيت و كميت رباعي هاي نيما همه حاكي از تعلق خاطر او به اين قالب است زيرا معمولا رباعي جايگاهي است براي همراهي وزن طبيعي گفتار در زبان فارسي و وزن عروضي لذا قالبي منعطف است براي نزديك شدن به گفتار _ همان كه هدف نيما بود _ زيرا قالب رباعي معمولا در بحر هزج(مفاعيلن) است و اين بحر اصولا به وزن طبيعي گفتار بسيار نزديك است. رباعيات صفر بيگي جنبه ي تغزلي دارد اين كه ميگوييم صفر بيگي و نه حسن حسيني ونه قيصر امين پور يا حسين منزوي، به اين معنا نيست كه اينان در رباعي كم كار كرده اند يا كار نكرده اند نه! بلكه ازان جهت صفر بيگي را به عنوان ستون اين چهار ديواري برگزيده ايم زيرا شعر او بر پايه ي رباعي به شهرت رسيد يعني او در حوزه ي رباعي از هم قطارانش دوسه گام بيش است. دكتر شفيعي در رساله ي موسيقي شعر خود حشر معاني يا رستاخيزكلمات را از دو جهت مورد بررسي قرار ميدهد:
1)گروه موسيقيايي
2)گروه زبانشناسيك
صفر بيگي در حوزه ي موسيقيايي يعني وزن و قافيه و رديف ابتكارات زيادي ارائه كرده است وآهنگ كلمات در در خدمت معنا رساني درآورده است مثلا در اين رباعي:
بر نيمكت شكسته اي در باران
در دست تو چتر بسته اي در باران
باران باران باران باران باران
تنها تنها نشسته اي در باران...
كه تكرار باران به زيبايي ريزش باران را القا ميكند. گاهي او اين خلاقيت را به اوج ميرساند مثلا درين رباعي:
با ديدن تو دست و دلم ميلرزد
زيبايي تو چقدر وحشتناك است
انگار كه چاره اي ندارم ديگر
دختر پدر تو بود چوپان ميخواست؟..
قافيه به طور كامل حذف شده است. از جنبه ي زبان شناسي،استعاره و مجاز در شعر او يكنواخت ويكدست است. آركائيك درشعر او وجود ندارد و شعر اورا ميتوان صد در صد مدرن و امروزي دانست. شاعري كه به راحتي كلماتي چون كروكديل، چسب، زن ذليل را در شعر خود مي آورد بدون آنكه به شعر او لطمه بزند يا براي خواننده ناخوشايند باشد. طنز شعر اوبر ضريب نفوذش در مخاطب تاثير زيادي دارد. طنز شعر او هوشمندانه با خلاقيت وكشف شهود شاعرانه همراه شده است و همين عامل ماندگاري رباعيات اوست.
در شعر خود اعتراض مي كاشت جليل
هي پنجره هاي باز ميكاشت جليل
ميليونر شهر ميشد امروز اگر
جاي كلمه پياز مي كاشت جليل...
نكته آخري كه در مورد شعر او قابل توجه است استفاده از تركيبات عاميانه و اصطلاحات روز است:
ما اين كم و كاست را نميدانستيم
دل آنچه كه خواست را نمي دانستيم
باور كن اگر عنايت عشق نبود
دست چپ و راست را نمي دانستيم...
و يا :
دور از مني و هنوز هم روي لجي
چون آينه اي و با من انگار كجي
چندي است كه ورد شب و روزم اين است
اي عشق بيا اجي مجي لا ترجي!
با عضویت در خبرنامه از به روز رسانی وبلاگ، برنامه ها و همایشهای انجمن با خبرتان می کنیم.
دوستان عزیزی که از طریق لینک "سخن شما" سوال خود را مطرح می کنند جواب خود را از همان طریق دریافت کنند.
همیشه اول باید آغاز کرد. در هر کاری آغاز و شروع اول قرار می گیرد. هیچ موقع نشده که اول تمام کنی و بعد شروع کنی. بازی آغاز می شود. کتاب آغاز می شود. نوشته، حرف، قصه، موسیقی و... همه این ها به شکلی آغاز می شوند. من هم امروز بعد از 21 سال نفس کشیدن در خفا، پس از چندین سال پرسه در کوچه باغ های واژه و حرف، پس از چندین سال در بند اسارت دنیا و پس از چندین سال پایان بدون آغاز، امروز می خواهم آغاز کنم. امروز می خواهم برای اولین بار آغاز کنم به تمرین زیستن، به تمرین درد. می خواهم درد مشترکی را با هر آنکس که مرا در من غوطه ور کرد، آغاز کنم. آغازی با غرور. نه آن طوری که ناصر الدین شاه قاجار و مظفر الدین شاه قاجار آغاز کردند که نیمی از خویش را نثار جناب اجنبی عزیز کرد. امان از دست این آقایان اجنبی! و نمی خواهم پایانم مثل پایان هم اینان باشد که مرگ با شرف را در راه قلم را دوست دارم.
چند سال نعره و فریاد کشیدم که کسی به طریقی صدای مرا بشنود. فریاد من در گلوگاه زمان یعنی در همان نطفه ماند و به هیچ کس صدای فریادم نرسید.
من از نسل فریادم. فریادی از اعماق تاریخ. از سر گذشت انسان هایی که سرنوشت شان فریاد بود و در گورستان سکوت ابدیت را به تصویر کشیدند. گورستانی که به جای علامت صلیب و یا آیه های قرآنی و یا عکس مسجد و دیر و کلیسا روی سنگ های آن تابلویی از جنس فریاد اما با علامت سکوت کشیده اند.در این گورستان پرسه می زنم تا چیزی پیدا کنم. که همیشه پرسه زدن برایم چون خواب عمیق است. در این گورستان نمی توانم فریاد بزنم که جرم است. برای لحظه ای به زیر پل رفتم تا آنجا فریاد سر دهم، اما سگ های آنجا هار بودند و به من حمله ور شدند. این پوستین کهنه ای که برایم مانده بود تکه تکه شد. من سراسیمه با حالی نگران و مضطرب از زیر پل خارج شدم. سگ در زیر پل جایش از من امن تر است. پامال تعصبات و اعتقادات...
سر به کوچه و خیابان می گذارم تا شاید آنجا بتوانم فریاد کنم و لااقل شعری از ویرانی و آزادی یا حدیث مدینه ی فاضله را بیان کنم. می گویند این روزها نرخ میوه گران شده. اما از بخت ما انگار فقط در همان روزی که من در کوچه می خواندم قیمت میوه کاهش پیدا کرده است. چون هنگامی که دهان مبارک را برای عرض ادب در محضر حضرت آزادی بلند شد، مرا به جرم دیوانه بودن به باتلاق میوه ها هدایت کردند. مردم حوصله ی شنیدن اسم این، هیمن آزادی را هم ندارند، چه برسد به اینکه بخواهند لمس کنند. چه برسد به اینکه بخواهند آزادی را رسم کنند یا که شعری در ثنای حضرت آزادی بگویند، از اسمش هم گریزانند. همین گریزها بود که فرهنگ مارا دچار چالش کرد و آقایان اجنبی چتر ضیافت قتل و غارت را بر سر نسل گذشته من باز کرد تا ما امروز بنشینیم و بگوئیم که اسکندر مقدونی فلان کار را کر و فلان قتل و غارت را انجام داد. یا بگوئیم دولت صفوی به فلان کار پرداخت و به قتل و غارت اهالی سنت دست زد. قرار داد ترکمن چای قسمتی از وجود مرا به فلان بیگانه بخشید. مصدق با تمام سختی هایی که کشید به غایت خود یعنی صنعت نفت رسید. امثال این ها در زمان و تاریخ فراوانند. من از همه اینها متنفرم. اسکندر و شیوخ صفوی هر دو در یک رده هستند و من هر دو اینها را به تازیانه ی قلم می کشم. کار اسکندر قتل و غارت بود و کار صفویه هم قتل و غارت. فرقی نمی کند حیوان باشد یا انسان، شیعه یا سنی مسلمان یا غیر مسلمان. همه در برابر خدای باری تعالی یکسان هستند.
اینکه گفتم من از نسل فریادم از همان آغاز خلقت انسان فریاد بود. شیطان به خدا فریاد کرد که به آدم سجده نمی کند. قابیل فریاد حسادت خود را بر سر هابیل کشید و در حالی که شیطان در او چیره شده بود. حسد را با برادر خود یک جا خاک کرد.
شاید این نوشته ها نوشته های یک شیطان یا شیطان زاده باشد. آدم و حوا پس از هابیل و قابیل فرزندی نداشتند که به آنان فخر بفروشند. هابیل هم که رفت. قابیل وجودی از ابلیس شده بود. پس نسلِ ما نسلِ مرده ای نیست.که بگوئیم از نسل هابیل هستیم. اگر از هابیل بودیم جنسمان از خاک بود. اما ما از نجاستی که همه از آن نفرت دارند و می گویند آوردن اسمش بد است، بدنیا آمده ایم. در میان کثیف ترین، اما مقدس ترین عضو مادر، یعنی رحم. پس همه ی ما از نسل قابیل هستیم. یعنی نسل شیطان که سالهای دراز است فریاد برهر نفس سر کشی می زند و در عالم بعد از خدای باری تعالی حکم می راند. چه کسی واقعا مثل شیطان می تواند این طور حکم رانی کند؟ نوادگان شیطان.
دوست دارم برای یک لحظه هم که شده اعتقادات خود را کنار بگذارم و چیزهایی که در بالا گفتم کامل تر کنم. اما ترسم از آن است که مُهرِ کافری و مرتد شدن بر پیشانی من بخورد. بگذریم...
آغاز فریاد نسل های ما از شیطان و قابیل شروع شد تا به فریاد موسی در کوه تور و عیسی بر روی صلیب رسید. فریاد اسماعیل در طفولیت در صحرای بی آب و علف از تشنگی. فریاد و صبر ایوب به خاطر مصائب کشیده شده. فریاد نوح به خاطر قوم نادانش که شاید راه سعادت خویش را در بت پرستی و کفر می دیدند تا می رسد به محمد و خاندان او که حسین(علیه السلام) نمونه بارز آن است. فریاد حسین در کربلا نمونه ای از آزاد مردی و آزادگی بود در برابر همان آقایان اجنبی خودمان.
ما برای حسین که دور از شأن اوست فقط خار و کوچک شمردنش را می دانیم. اگر به این پی ببریم که گفت: ای مردم اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید، برایمان بس است.
این ها همه گذشت هزاران سال از این وقایع و رویدادها گذشت که پدارن ما و نیاکاکان ما شاید درسی بگیرند. شاید از طریق این رهگذر تاریخ رهنمون شوند. شاید تا چند نسل دورتر از ما این امر را پیش گرفتند و به این باور داشتند که گذشته درس است. اما من می گویم فکر گذشته ما را به این سیاه بختی کشانده است. نسل های نزدیک به ما از گذشته درس نمی گرفتند اما خود نیز راهی برای دفاع از خود نداشتند.
اینها فریاد ترس را در دل به راه انداختند تا کسی جرأت حرف از آزادی را نداشته باشد. بازهم امان از این حضرت اجنبی. که امان آزادی را از ما گرفته است. ما فریاد بی صدای نسلی سوخته در برابر آزادی هستیم که نخل های سر بریده را بر فراز قله های فخر بر افراشته اند. نسلی از نخل های سوخته و سکوت الفبای این فرهنگ شوم. حبله های تکراری و تکرار حرف های تکراری.
دوباره از خیابان به همان گورستان پناه آوردم. این بار همهمه ای از میان این گورستان بلند شد. مردگان سکوت که مرا در آنجا دیده بودند، به فحش و ناسزا به من پرداختند. گویا حرف هایی که زدم را تا به حال نشنیده بودند. نفس ام بریده از بس در پی آزادی دویدم و آن را نیافتم. شاید معنی آن را نمی دانم. آزادی چیست؟
فقط این را می دانم که آزادی سخت ترین تمرین است. سخت ترین تمرین، تمرین آزادی است.
من از امروز تمرین آزادی را آغاز می کنم. چون همیشه به کارهای سخت علاقه داشتم. با تمرین آزادی می رقصم و با آزادی خود را به پایان می رسانم.
من همان نسلی هستم که در بند آزادی گرفتار شدم و دوست دارم در دامن آزادی جان بدهم. پس آغاز و پایان فریاد خود را در تو می بینم ای مقدس ترین، ای آزادی...
با عضویت در خبرنامه از به روز رسانی وبلاگ، برنامه ها و همایشهای انجمن با خبرتان می کنیم. دوستان عزیزی که از طریق لینک "سخن شما" سوال خود را مطرح می کنند جواب خود را از همان طریق دریافت کنند.
نادر ابراهیمی هم درگذشت...
مرحوم نادر ابراهیمی در [چهاردهم] فروردینماه سال ١٣١۵ در تهران بهدنیا آمد. تحصیلات مقدماتی را در این شهر گذراند و پس از گرفتن دیپلم ادبی از دبیرستان دارالفنون، به دانشكدهی حقوق وارد شد. اما این دانشكده را پس از دو سال رها كرد و سپس در رشتهی زبان و ادبیات انگلیسی به درجهی لیسانس رسید.
او از ١٣ سالگی به یك سازمان سیاسی پیوست كه بارها دستگیری، بازجویی و زندان رفتن را برایش درپی داشت.
ارایهی فهرست كاملی از شغلهای ابراهیمی، كار دشواری است. او خود در دو كتاب ”ابن مشغله” و ”ابوالمشاغل” ضمن شرح وقایع زندگی، به فعالیتهای گوناگون خود نیز پرداخته است. ازجمله شغلهای او بوده است: كمككارگری تعمیرگاه سیار در تركمنصحرا، كارگری چاپخانه، حسابداری و تحویلداری بانك، صفحهبندی روزنامه و مجله و كارهای چاپ دیگر، میرزایی یك حجرهی فرش در بازار، مترجمی و ویراستاری، ایرانشناسی عملی و چاپ مقالههای ایرانشناختی، فیلمسازی مستند و سینمایی، مصور كردن كتابهای كودكان، مدیریت یك كتابفروشی، خطاطی، نقاشی و نقاشی روی روسری و لباس، تدریس در دانشگاهها و ...
در تمام سالهای پركار و بیكار یا وقتهایی كه در زندان بهسر میبرد، نوشتن را ـ كه از ١٦ سالگی آغاز كرده بود ـ كنار نگذاشت. در سال ١٣۴٢ نخستین كتاب خود را با عنوان ” خانهیی برای شب” بهچاپ رسانید كه داستان ”دشنام” در آن با استقبالی چشمگیر مواجه شد. تا سال ١٣۸٠ علاوه بر صدها مقالهی تحقیقی و نقد، بیش از صد كتاب از او چاپ و منتشر شده است كه دربرگیرندهی داستان بلند (رمان) و كوتاه، كتاب كودك و نوجوان، نمایشنامه، فیلمنامه و پژوهش در زمینههای گوناگون است. ضمن آنكه چند اثرش به زبانهای مختلف دنیا برگردانده شده است.
نادر ابراهیمی چندین فیلم مستند و سینمایی و همچنین دو مجموعهی تلویزیونی را نوشته و كارگردانی كرده، و آهنگها و ترانههایی برای آنها ساخته است. او همچنین توانسته است نخستین مؤسسهی غیرانتفاعی ـ غیردولتی ایرانشناسی را تاسیس كند؛ كه هزینه و زحمتهای فراوانی برای سفر، تهیهی فیلم و عكس و اسلاید از سراسر ایران و بایگانی كردن آنها صرف كرد؛ ولی چنانكه باید، شناخته و بهكار گرفته نشد و با فرارسیدن انقلاب و جنگ، متوقف شد.
او فعالیت حرفهیی خود را در زمینهی ادبیات كودكان، با تاسیس ”مؤسسهی همگام با كودكان و نوجوانان” ـ با همكاری همسرش ـ در آن مؤسسه متمركز كرد. این مؤسسه، بهمنظور مطالعه در زمینهی مسائل مربوط به كودكان و نوجوانان برپا شد و فعالیتش را در حیطهی نوشتن، چاپ و پخش كتاب، نقاشی، عكاسی، و پژوهش دربارهی خلقوخو، رفتار و زبان كودكان و نیز بررسی شیوههای یادگیری آنان دنبال كرد. ”همگام” عنوان ”ناشر برگزیدهی آسیا” و ”ناشر برگزیدهی نخست جهان” را از جشنوارههای آسیایی و جهانی تصویرگری كتاب كودك دریافت كرد.
ابراهیمی در زمینهی ادبیات كودكان، جایزهی نخست براتیلاوا، جایزهی نخست تعلیم و تربیت یونسكو، جایزهی كتاب برگزیدهی سال ایران و چندین جایزهی دیگر را هم دریافت كرده است. او همچنین عنوان ”نویسندهی برگزیدهی ادبیات داستانی ٢٠ سال بعد از انقلاب” را بهخاطر داستان بلند و هفتجلدی ”آتش بدون دود” بهدست آورده است.
نادر ابراهیمی در زندگی پرفرازونشیب خود، جایگاه خاصی برای ورزش نگهداشته است. او رشتههای مختلف ورزشی را تجربه كرده، یكی از قدیمترین گروههای كوهنوردی بهنام ”اَبَرمرد” را بنیان نهاده و در توسعهی كوهنوردی و اخلاق كوهنوردی، تاثیرگذار بوده است.
مرحوم نادر ابراهیمی، یکشنبه شب در سن 72 سالگی بر اثر نارسایی کبد و بیماری قلبی، دار فانی را وداع گفت و روز دوشنبه از مقابل خانه هنرمندان تشیع و به خاک سپرده شد.
انجمن ادبی مهرگان ایران، ضایعه ی فقدان بزرگ مرد ادبیات ایران را به خانواده ی گرامی اش و جامعه ی ادبی تسلیت عرض میکند. از خداوند متعال، رحمت برای این سترگ مرد ادبیات و صبر برای خانواده ی محترمش طلب میکنیم.

حکایت تنهایی این روزها...
سید احسان حسینی نسب - آسمان یکریز می بارد، ابرهای بهم فشرده، سقف آسمان را یکدست خاکستری کرده اند. رشته های باران تمام فاصله ی آسمان و زمین را در می نوردد و روی سنگفرش خیابان فنا میشود. بند دل آسمان پاره شده! انگار دل خدا گرفته و این اشک پی در پی گریه ی شبگیر این پیر آسمان نشین است!
آسمان یکریز می بارد، ابرهای بهم فشرده در سرتاسر وسعت دید من می بارد...(یعنی) تا جایی که چشمهای من کار میکند باران است که می بارد، آه انگاری ابرهای چشم من هم هوای باریدن کرده اند!
آری آری طعم غربتی ست که سرباز وفادار تو می چشد. این باران، باران هزار ساله ایست که تمام گلستانها و گلشنها را سیراب کرده...و این باران اشک خدا و گریه های بیگاه دل من است که سربازگونه در غربت وطن –مادر سرزمینی ام- می نالم... اما...اما...این بار وطن، نه خاک و سرزمین، که آغوش عشق است که در آن زاده شدم،... آری... میان گیسوان بلند تو ای آرامش جاویدان!
طنین قدمهایت اما هنوزدر گوشم جاریست! فرشته ی من که مستانه در کوچه های باران خورده ی نیمه شب مهتاب می پلکی تا شاید گرسنه ی عشقی را بیابی و با سفری آسمانی نگاهت سیر کنی و با شراب چشمانت سیراب! یادت هست؟ من را همین گونه اسیر کردی!
ولیکن حالا دشنه درسینه فرو کرده، مقهور سکوت غربت مرگ عاشقانه ترین هایم هستم؛ انگار تمام این شیرینیها هرزه طعم شیدایی گاه و بیگاه بود و... تمام. انگار از کنار این پنجره رد پای رفتن تو تا بیکران افق - که با رفتن تو روی غروب گیر کرده – با رد پای هزاران بهار و هزاران شکوفه و هزاران رفته ی دیگر، روی گل و لای خاک باران خورده حک شده، تو سالهاست که رفته ای اما...اما انگارهر روز صبح باز مرا برای همیشه ترک می کنی!
آسمان یکریز می بارد،ابرهای بهم فشرده سقف آسمان را یکدست خاکستری کرده اند اما سقف اطاق چوبی من لابلای مه گم شده،نه!مه نه!دود اختناق و خفقان افسون تو!گیج ومنگ لابلای این دود سپیدچون مستان افتاده ام از قعر جنگل جیغ مرغ شباهنگ می آید،اینجا تمام چیزها غریب است و من تنهاتر از همیشه با آواز تلخ این "مرغ شباهنگ" از قعر جنگل به ارتفاع کرانه ها منتظرم،آه که این انتظار جنگلی پیچیده به پاهای صبرم،آه که دیگر بی تو قدم برداشتن و قدم گذاشتن نا ممکن است.
آسمان یکریز می بارد،ابرهای بهم فشرده سقف آسمان را یکدست خاکستری کرده اند.دل این جنگل سرد و هجوم پلنگهای خیال و گرگهای زمانه و عقابهای تنهایی...آووووخ شکاربان من!پس کجایی؟نکند طعمه ی این درندگان دیو سیرت شوم و تو نباشی...آه از این تاخیر همیشگی...
***
روزگاریست طلایه دار دیوانگی شده ام... پیش رو جنون و پیرو مجنون،صلابت عقل را درود ابدی داده ام؛من پیوسته عاشقانه ترین سروده هایم را برایت می خوانم،برای تو که در جان منی و این قوم عقل مدار،خلوت شعر خوانی ام برای تو را- با خود حرف زدن - می پندارند... سالهاست این در گلویم چنگ انداخته سالهاست می خواهم بگویم:
آی جماعت،من دیوانه نیستم،بخدا سخت عاشقم...

پارادایس قسمت دوم
گزارش یک پرونده.
احمدعلی خلیلی خو - اریک، مارگارت را در آغوش گرفته بود و لنگان می دوید. گروهی با سگ و مشعل هایی در دست هر گوشه جنگل را دنبال آنها می گشتند. و این دو در پیش می رفتند شاید دنبال روزنه امیدی.
ناگهان پای اریک به سنگی گیر کرد و بر روی زمین افتاد سرش بر تخته سنگی خورد و خون از میان موهایش جاری شد. مارگارت گریبان اریکان را تکان می داد ولی اریک حرکتی نمی کرد. مارگارت به طرف مردانی که در تعقیبشان بودند رفت .پدرشان جلوی جلوی گروه حرکت میکرد خود را خیلی تاراحت و پریشان نشان میداد. ولی در اصل در وجودش از آنها متنفر بود. مارگارت به یکی از مردان رسید دستش را گرفت تا اورا پیش اریک ببرد ولی مرد سوتش را از جیبش در آورد و بقیه سگهارا صدا کرد مردانی که به دنبال این دو بودند با شنیدن صدای سوت مانند سگانی که صدای سوت صاحبشان را بشنوند فریاد کنان به سمت صدا رفتند تقلاهای مارگارت بی فایده بود. انگار کسی به وجود اریک اهمیت نمی داد.
پدر سنگدل به طرف دختر رفت. زانو زد و او را در آغوش گرفت و شروع به گریستن کرد ولی زیر لب در گوش مارگارت او را تهدید می کرد. دخترک میلرزید و حرف نمی زد.گروه به سمت خانه هایشان رفتند و جسد نیمه جان اریک همان جا باقی ماند.
دوهفته بعد جسد مارگارت در زیر زمین خانه پیدا شد. پزشکی قانونی علت مرگ را خودکشی اعلام کرد ولی اصلا به کبودی های روی بدن و دست و پای دخترک و همچنین خون مردگیهای روی مچ دست و پای مارگارت توجهی نداشت.
ده سال بعد حضور مردی بلند قد با یک عصا در دست با راه رفتن لنگان نظر همه را جلب کرده بود. مدیر یک شرکت بیمه. در مدت کوتاهی مستر مارتین اعتباری عالی برای خود در شهر به دست آورده بود. سه ماه بعد از ورود او در شهر ساکت و آرام اولین قتل بعد از مدت ها رخ می دهد. یک مامور پلیس بازنشسته در دراه برگشت به منزل به ضرب گلوله ای کشته می شود.. هیچ مدرکی وجود ندارد بدون هیچ ردی از قاتل. در شهر هرج و مرج عجیب به وجد آمده همه بدنبال قاتل می گردند ولی کسی نمی داند که واقعا قاتل کیست. یک هفته بعد جسد مستر مارتین نیز که به همان شیوه به قتل رسیده پیدا می شود. مردم شهر فکر می کردند که او قاتل است ولی خود او نیز کشته شه.
از اسکاتلند یارد چند مامور برای تحقیق می ایند. رئیس گروه تحقیقاتی سر بازرس مارتین به دنبال نشانه ای از قاتل میگردد ولی نه کسی چیزی دیده نه شنیده فقط صدای شلیک. تحقیقات بی نتیجه می ماند و گروه شهر را ترک می کنند در طول یک سال پانزده نفر دیگر نیز کشته می شوند من جمله خانواده اقای کین که زن و شوهر پیری بودند و پدر و مادر دختری به نام مارگارت که چند سال پیش خود کشی کرده بود. گروه تحقیقاتی برای تحقیقات دوباره می آیند ولی باز بدون مدرکی آن شهر را تر ک می کنند.سر بازرس مارتین در پی آخرین قتل که خانواده کین در آن کشته شدند. در حال نزدیک شدن به ماشین کلاه خود را درست می کند و می گوید امیدوارم که این آخرین قتل باشد و با پاهای لنگان به سمت ماسین خود حرکت میکند. قتل ها متوقف می شود.
با عضویت در خبرنامه از به روز رسانی وبلاگ، برنامه ها و همایشهای انجمن با خبرتان می کنیم.
دوستان عزیزی که از طریق لینک "سخن شما" سوال خود را مطرح می کنند جواب خود را از همان طریق دریافت کنند.
(محسن دلیلی) غروب زندان
من و صدای شبیه صدای بارانی
من و صدای قدم های قلب زندانی
من و غروب شکسته میان آوازم
منی که غصه ام آزادی است و میدانی
به سان قاصدکی در میان کوچه ی شب
خبر برای تو دارم، توئی که بی جانی
خبر رسیده که امشب طلوع خورشید است
قرار بی ثمری در میان میدانی
رسیده حادثه تا نقطه ای که فریادش
نه دارد اول کار و نه هست پایانی
میان ثانیه ها لحظه هاست محکوم اند
دقیقه های غریب و دخیل عریانی
به پای دار غزلهای عشق و آزادی
نشسته دست دو راهی میان طوفانی
من و غروب و صدائی شبیه ثانیه ها
غزل غروب دوباره، میان زندانی
(احسان حسینی نسب –به ستان-) شوق
تو مثل بارش باران صبح یکریزی
که خالصانه طراوت به شهر می ریزی
به قاب سرخ لبت عکس بوسه چسباندم
به شوق آنکه به دیوار دل بیاویزی
چگونه بگذرم از تو؟، نمی شود هرگز!
که بیم موجی و از ناخدا نپرهیزی
نشسته بر لب جو سروهای افسرده
نشسته اند که ای برگ مرده، برخیزی
تو در خیال منی و جدا زمن اما
چه خوب بود مرا با خودت بیامیزی
نمی شود که نوشت از بهار آنجائی
که کاغذ و قلمت شاخه ای است پائیزی
تو ابر ماتمی و در گذار باغ و چمن
ز هر طرف که روی گریه را برانگیزی
دوباره زنده شود عشق در دلش، آری!
من از تو خواسته ام، ای خدا! چنین چیزی
ز غصه شکوه مکن، به ستان! که در عالم
نمی شود که تو از دست غصه بگریزی
(مهران طالبی)
شب بود و سکوت و راز در آیینه
عشق و غزل و نیاز در آیینه
یکبار دگر برای خود فال زدم
تصویر شدی تو باز در آیینه
انگار که ماه را، از شب چیدم
راضی که سرم به ماه می بخشیدم
هشیار نبودم، دیر فهمیدم، حیف!
چشمان تو بود هر چه آن شب دیدم
(حمید ناظری) بخواه مرا...
رسیدن به تورا باور دارم
هرچند ازمن دوری...
اما همین که میخواهم تورا
پس یک گام برای رسیدن، به جلو افتادم
بخواه مرا...
تا مسیر رسیدن را
به مساوات طی کرده باشیم
اگر چشمانت را، به روی راههای طی شده من ببندی
چشمانم را برای همیشه به روی زندگی خواهم بست
ای روشنایی دل تاریکی ام...
اگر روشنایی وجودت را در زندگی سیاهم حس نکنی
برای ابدیت سفیدی را سیاه خواهم دید
بخواه مرا...
تا حس کنم که هستم و میخواهم بمانم.
(ساجده سلیمی) غزل
به فکر غربت برگم، در این عطش سالی
در این بهار، نه این برگریز پوشالی
دلم برای پریدن گرفته است اینجا
برای وسعت آبی و آن سبک بالی
هوا برای تنفس گران شد و دلها
اسیر چوب خط مسائل مالی
برای جرعه ای از عشق کودک روحم
ببین چه پیر و تکیده در اوج کم سالی
خطوط دست من انگار منحنی غم اند
به قول کولی کوچه: چقدر بد فالی!
دلم برای سرودن بهانه می گیرد
ولی قلم چه نویسد، نمانده چون حالی
(فاطمه رجبی) شب بی نهایت
"خوش نیست ابتدای سخن با شکایتی"
اما تو تک ستاره ای و من شب بی نهایتی
بگذار در کنار تو باشم اگر چه هست
در قلب تیره ام ثمر بی لیاقتی
صد بار دیده ای سر راهت نشسته ام
محتاج هر چه شد، شده یک بی تفاوتی
قبل از تو چهره ام چو گلی نوشکفته بود
حالا بمان، که نمانده شباهتی
حالا بمان که کشیدم هر آن چه بود
حالا که نیست سرزنشی یا ملامتی
باشد! تمام می کنم این عجز و لابه را
"خوش نیست ابتدای سخن با شکایتی"
(نرگس غیاثی نژاد) طرح
سیگارت را دود کن مرد.
قهوه خانه ی قرن هنوز نیامده
چای سبز ندارد.
(الناز خجسته) ترانه
زندگی صفحه ی جنگه، من یه بازنده ی پر درد
میشه همخونه ی غربت، دل من تو این تن سرد
غصه تنها هم صدامه، با یه بغض کهنه و خیس
هیشکی تو دنیا نفهمید، دل من فکر خودش نیس
قطره قطره اشکای من،یخ می بنده روی گونه
ای خدا ازم چی ساختی، یه دل بی آشیونه
جزر و مد خون تو رگهام، ساحل خشک تو سینه
یه غروب تلخ و دلگیر، بغض نفرینی کینه
دل دل یه موج وحشی، یه نفس شبیه بارش
لغزش مهیب اشکی، روی منجلاب سازش
عاشقی یه حس نابه، اگه احساس تو باشه
این همه سوختن و ساختن، خاطرات لحظه هاشه
تا سحر سپیده کاله، سینه ستاره مجنون
لیلی از ترانه گل شد، گل یخ توی زمستون
(سولماز دلیلی)
قفس صدایم
برای اندک ثانیه های تاریک آهم
باز نیست
آهی که از سر انگشت پا تا سرم
مرا از سیاهی تنم آزاد کند
چشمانم دقایقی با صفر سیاه نمناک نمی شود
صفر سیاهی که از سفر تازه برگشته
گوشهایم شنوا نیست
برای شنیدن ونگ ونگ طفل خزان دل من
تو ای ماه
ماه شب گریه هایم
گریه های سکوت در آرامی صدای سکوت
تو چرا گره ابروهای پهن سیاهت را
به دو سه باد گره می زنی؟
تو چرا خود را
زندانی قفس شاخ و برگ درختان و ابر سیاه کرده ای؟
صدایم، چشمانم، گوشهایم
بس است، بس،
دیدنت از لابلای درختان بس است
راستی
تو دانستی مستانه به کدامین گناه دو نگاه سوخت؟
(ریحانه کرم پور) تاوان
تو تاوان وسوسه کدام داغ گناهی؟
آن روز که خیره در نگاه تبدارت
سیب سرخ را
از دستان سبزت می گرفتم
حوا در من تکرار شد...!
و تو
همان گناهی بودی
که پاس مجازاتش
مرا از خود راندی
من تو را بنده بودم
تو کدام خدا بودی؟؟؟
در ادامه مقاله ای از خانم ساجده سلیمی به بهانه ی اجرای نمایش کلبه ی عمو تم و در پایان داستانی از آقای احمدعلی خلیلی خو با عنوان "خیابان سرد" را به آستان نظر شما میرسانیم. در ضمن اولین همایش انجمن در سال جدید اواخر اردیبهشت ماه برگزار می شود که تاریخ و ساعت برنامه متعاقبا اعلام خواهد شد.
به بهانه ی اجرای نمایش کلبه ی عمو تم
ساجده سلیمی- هریت بیچر استو با انجیل از کودکی آشنا شد.پدر او کشیش بود و تعلیمات مذهبی او در کودکی تاثیر بسزایی در خلق شاهکار کلبه ی عموتم داشت.بسیاری معتقدند که اوج گیری مبارزات علیه نژاد پرستی در جامع ی آمریکای لاتین به دلیل انتشار همین کتاب تحسین برانگیز بود که سرانجام منجر به الغای نظام برده داری در سال 1865 شد.
بهروز غریب پور که این روزها نمایش کلبه ی عمو تم را در تأتر شهر به روی صحنه می برد ، متولد 1329 در سنندج است.او کارشناسی نمایش را از دانشکده ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران گرفت.در کارنامه ی هنری این کارگردان نمایش های "آرش کمانگیر" ،"زاویه" ،"سارا از درخت پرید" ،"سفر سبز در سبز"،"هفت خان رستم"،بینوایان" و کلبه ی عمو تم به چشم می خورد.در سال 1385غریب پور نمایشنامه ی کلبه ی عمو تم را به چاپ رساندو پس از آن تلاش خود را برای اجرای این اثر آغاز کرد.او چند سال پیش نمایش بینوایان را در فرهنگسرای بهمن به روی صحنه برد و استقبال فراوان اورا بر ان داشت که به فکر طرح مجدد رمانی قدیمی بیفتد.او انگیزه ی خود را از اجرای عمو تم اینگونه بیان می کند:به رغم ناروایی ها و تهمت ها و انگ های غیر منصفانه تصمیم گرفتم که این نمایش را به روی صحنه ببرم،اما گاهی تردید داشتم که مبادا موضوع نخ نما و از میان رفته ای را آماده ی نمایش بکنم ،اما طوفان کاترینا نشان داد هنوز سیاهان امریکا مورد ظلم واقع می شوند.
ساعت اجرای نمایش 18:15 بود اما طبق معمول با 45 دقیقه تاخیر در ساعت 19 آغازشد.در ابتدا حضور تماشاگران همراه با پخش فیلمی از جنایات علیه سیاه پوستان همراه بود ایده ای که به نظر نگارنده شیوه ای نوین و تاثیر گذار در اجرای نمایش محسوب می شود.حضورگاری های حمل الیاف در ابتدای نمایش به صورت سمبولیک کارگاه های کار سیاه پوستان را به نمایش می گذاشت.پرسوناژهای نمایش تماما ساده و غیر پیچیده بودندو غریب پور تمام سعی خود را کرده بود که کاراکترهای نمایش هم ویژگی های اصل متن را رعایت کنند.ویژگی بارز کلبه ی عموتم تلفیق جدیدی است که کارگردان از امزاج رمان کلبه ی عموتم با تراژدی کربلا ایجاد کرده است.در طول نمایش صحنه های بسیاری می بینیم که می توان دقیقا با صحنه های عاشورا مطابقت داد.واین ابتکار با توجه به تعصب ایرانی نسبت به تراژدی عاشورا دراستقبال بیشتر ازین کار تاثیر داشته است.ارباب هاریش با لباس قرمزو شلاقی که بدست داشت یادآور المان های منفی درتعزیه است.طراحی صحنه ی کتک خوردن عموتم هم یاداور تابلوی معروف عصر عاشورا است.در مجموع ساختار نمایشنامه ی کلبه ی عموتم ساختاری رئال با تاثر از فضای مذهبی کتاب و تلفیق تعزیه و المان های شرقی است که ساختاری نوو قابل تامل دارد.استفاد ه از کل فضای موجود حتی قسمت های کناری سالن کار را از یک بعدی بودن خارج کرده است وارتباط بیشتری با تماشاگر برقرار می کند.بازی نعمت الله اسدللهی در نقش ارباب هاریش،نسیم ادبی در نقش کیسی و نادیا فرجی در نقش الیزانیز بسیار زیبا و چشمگیر بود.
بهروز غریب پور(کارگردان)
احمد علی خلیلی خو- داستان
خیابان سرد
هوای سرد زمستان، بارش آرام برف، رفت وآمد مردم در پیاده رو ها و آمد شد ماشین ها در خیابان، چراغ خانه ها، مغازه ها، صدای دخترک گل فروش و خواننده ویولون زن زیر طاقی مغازه فروش آلات موسیقی هیچ چیز نظر او را جلب نمی کرد. در خیابان بالا و پایین می رفت. کلاه لبه دار بارانی بلند با یقه بالازده شال گردن ؛ با سیگار گوشه لب طول پیاده رو را طی می کرد. منتظر بود منتظر زمانی برای انجام یک کار.
***
به بار لوکی رفت او آنجا نبود به داخل بار رفت گفت حتماً می آید محل دیدار آنها اینجاست حتماً می آید. یک نوشیدنی سفارش داد یک سیگار از قوطی سیگار درآورد روشن کرد و مشغول دود کردن آن شد دود غلیظ را از درون سینه به بیرون می داد . به ساعت مچی اش نگاه کرد . ساعت 6/30 بود ولی چرا او نیامد؟ همیشه در این ساعت پیداییش می شد! نکند اتفاقی برای او افتاده باشد؟ تا ساعت 7 در بار ماند ولی او پیدایش نشد. یادش آمد که او امروز تمرین ویلن دارد. به سراغ استادش آقای کاوندیچ رفت ولی او امروز به آنجا نیامده بود. قدری پیش کاوندیچ ماند و به صدای عبور عارشه از روی تارهای ویلن ایجاد می شد، دل سپرد ساعت 7/30 او را ترک گفت، به قبرستان رفت شاید آنجا باشد ولی آنجا هم نبود تمام جاهایی که را فکر می کرد او آنجا باشد را گشت ولی اثری از او نیافت. آه راستی یادش آمد او ویلنش را برای تعمیر به آقای جرالدین داده بود مغازه او زیاد دور نبود به آنجا هم سری زد ولی بازهم او را نیافت او برای گرفتن ویولنش هم به آنجا نیامده بود به ساعتش نگاه کرد 9 شده بود. شهر از تکاپو افتاده بود مردم به خانه های خود سرازیر می شدند.
او همچنان قدم می زد تا اثری از او بیابد. از دور مردم را دید که دور چیزی جمع شده بودند از روی کنجکاوی یا هراس بود که رفت به طرف آنها. از شخصی سئوال کرد چه اتفاقی افتاده؟ مرد جواب داد:" دو نفر که از مغازه شرط بندی دزدی کرده بودند موقع خارج شدن با یک دخترک جوان برخورد کردند با شلیک به صورتش ماشین او را ربوده و متواری شدند از سر کنجکاوی و هراس خود را از لای جمعیت به جنازه دخترک رسانید.
تمام دنیا بر سرش خراب شد. فریاد وحشت ناکی از درون قلب کشید سر دخترک را به سینه خود فشار می داد و میگریست. مردم متوجه قضیه شدند. پلیس به همراه آمبولانس تازه رسیدند. دو روز بعد دخترک را به خاک سپردند یک ماه بعد جنازه دو مرد که صورت آنها با گلوله یک مگنوم متلاشی شده بود یافتند، در دهان این دو مرد یک کارت که عکس یک رز روی آن بود پیدا شد.پلیس هیچ گاه قاتلین دخترک و آن دو مرد را نیافت.
نام دخترک رز بود.