غم غریبی و غربت چو بر نمی تابم به شهر خود روم و شهریار خود باشم...
شهریار در مدّت طولانی که از دوران کودکی او می گذشت، سرزمین کودکی خود را فراموش کرده بود و تصمیم گرفت منظومه ای که قصد داشت درباره ی خاطرات دوران کودکی اش در پای کوه "حیدر بابا" گذرانده بود، به شعر، و به زبان مادری بسراید، بدین سان منظومه ی شیرین "حیدر بابا" متولد شد و شهریار خود نیز تولّدی دوباره یافت، منظومه هایی که صرفاً برای خاطر غم مادر،عمه و عمه زادگان به زبان محاوره، ساده و بدون پیرایه سروده شده بود شاهکاری از آب در آمد که شاید در باور خود شهریار هم نمی گنجید، مجموعه اشعار محّلی او تحت عنوان حیدر بابا، از شاهکارهای آثار فولکوریک ایرانی و آذری ست. این اثر تاکنون نزدیک به ۷۶ زبان بین المللی ترجمه شده است.
آری شهریار را "حیدر بابا" شهریار کرد.
قبل از آن اگر نامی داشتن در ردیف چند تن از شعرای خوب زمان قرار داشت، این منظومه بارها در ایران، ترکیه و آذربایجان و شوروی و ... حتی کشورهای دور دست مترقّی چاپ گردیده و شهرت و افتخار شهریار را عالم گیر کرد.
استاد شهریار در روز ۲۷ شهریور ماه ۱۳۷۶ در پی یک بیماری ریوی در بیمارستان مهر تهران در گذشت و جنازه اش پس از یک تشییع جنازه و تجلیل با شکوه به تبریز انتقال یافته و در مقبره الشعرای این شهر در کنار خاقانی شروانی، اسدی توسی، قطران و .... به خاک سپرده شد.

محسن دلیلی:
به مناسبت سالگرد اخوان ثالث:
زندگی هر کسی، هر قدر هم بی اهمیت باشد، اگر صادقانه بیان شود رغبت انگیز است.
قبل از آغاز هر مطلبی باید یادآوری کنم که بررسی زندگی و شعر و شخصیت اخوان ثالث دراین چند سطر نمی گنجد، ولی به دلیل رسالت ما باید این روز را به شما مخاطب گرامی یادآوری کرد.
مهدی اخوان ثالث(م.امید) در سال 1307 خورشیدی در توس به دنیا آمد. وی درباره ی تولد خود
می گوید: "من یقین دارم و از پدر و مادرم شنیدم که در یکی از سال ها، در یکی از اوقات شب یا روز در توس به قول معروف متولد شدم. یعنی در واقع یک چشم را به دنیا گشودم. توضیح آنکه چشم دیگرم چندی بعد به دنیا گشوده شد. نمی توانم درست بگویم چه سالی به دنیا آمدم. بین سالهای هزارو سیصدو شش یا هفت بود. ولی بالاخره همین وقت ها متولد شدم."
اخوان در هنگام تولد با یک چشم وارد این جهان شد و به قول خود، با نذر و دعاهای مادر و پدر چشم دیگرش پس از مدتی دیگر به جهان گشوده شد. خانواده ای که اخوان در آن به دنیا آمد کاملاَ مذهبی بود و پدر وی عطار و طبیب بود.
زندگی کودکی و نوجوانی اخوان با هنر موسیقی و شاعری آمیخته است. او تار می نواخت و در خلوت خود می کوشید تا به نیازهای درونی خویش پاسخ گوید، این نیاز تا پایان عمر با وی همراه بود و دل و جان و روح خود را با آرامش می رساند. مشوق اصلی او در شعر پدرش بود. اما آموزگار اخوان در شعر پرویز کاویان جهرمی بود که او را با خط شعر، کم کم آشنا کرد. او در اسفند سال 1325 در مشهد با غزلی به مطلع:
برده دل از کف من آن خط و خالی که تراست
بارک ا... بدین طرفه جمالی که تراست
خود را به عنوان شاعری جوان و خوش ذوق به شاعران کهنسالان معرفی کرد. در همین غزل، وی شعر خود را سحر حلال می داند.
انبیا فخر به معجز نفروشند، امید
گر ببینند چنین سحر حلالی که تراست
و این برای شاعر 18 ساله و در ابتدای شاعری مبالغه آمیز است.
پس از تحصیل در رشته آهنگری، هنرستان را به پایان برد و به کار آهنگری مشغول شد. اما به سبب علاقه اش به شعر در دبیرستان وارد رشته ی ادبی شد. در پایان سال به تهران آمد و برای خدمت نظام وظیفه معافی 2 ساله گرفت و به استخدام آموزش و پرورش روستایی در آمد و برای تدریس به یکی از روستاهای ورامین ( پلشت) رفت. در سال 1329 با ایران خانم، دختر عمویش ازدواج کرد و سال بعد برای کار معلمی به لویزان رفت. در همین سال اولین مجموعه شعر خود را که اغلب در قالب غزل سروده بود با عنوان "ارغنون" منتشر کرد و خود را به صورت رسمی به ادبیات آن روز معرفی کرد. در سال 1330 سرپرستی صفحه ی ادبی روزنامه جوانان دموکرات را به عهده گرفت و با شاعرانی چون شاملو، سایه، نصرت جهانی و سیاوش کسرایی آشنا شد. وی در سال 1332 مدال طلای فستیوال جوانان دموکرات را دریافت کرد. و به کشور رومانی دعوت شد که به این سفر نرفت.
پس از کودتای 28 مرداد سال 32 ایران چهره ی دیگری به خود گرفت و نظام سیاسی فرهنگی جامعه ی آن زمان به کلی دگرگون شد. در این گیرودار اخوان نیز همانند سایر سیاسی کاران بازداشت و به زندان فرستاده می شود و پس از مدتی که آزاد می شود سعی برآن می کند که به قول خودش به سمت و سوی زندان نرود. در سال 1335 تحول عظیمی در شعر اخوان و حتی شعر و ادبیات آن زمان با چاپ مجموعه ی "زمستان" صورت می گیرد. این مجموعه نوع تکامل یافته ی اشعار نیمایی بود و حدیث خفقان و شکست و سکوت نسل اخوان و اوضاع سیاسی آن زمان بود.
اخوان زبانی شیوا و حماسی داشت و به خاطر ارادتی که به فردوسی داشت زبان شعری او همانند فردوسی، حماسه سرا و البته ملی، میهنی بود. در شعرهایی نظیر میراث، کتیبه، قصه ی شهر سنگستان و بیشتر اشعار وی می توان به خوبی این مسئله را لمس کرد.
او همیشه برای مردم و از درد اجتماع و اوضاع سیاسی شعر می سرود و از نابسامانی مردم رنج می برد. از دیگر آثار شعری اخوان می توان آخر شاهنامه(1338)، از این اوستا(1344)، شکار(1345)، در حیاط کوچک زندان(1355)، زندگی می گوید اما باز باید زیست(1357)، دوزخ اما سرد(1357) و تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم(1368) را می توان نام برد. البته وی چند کتاب مجموعه مقالات و گزیده اشعار و
نامه های خود را نیز در آثارش دارد.
اخوان ثالث در اوج عزت و سربلندی و در عین حال در فقر زندگی کرد. وی پس از آخرین مجموعه شعر خود که تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم در تیرماه 1369 بود به اروپا سفر کرد تا زمینه ی دیدار با دوستان را فراهم سازد. در این دیدار، ابراهیم گلستان، رضا مرزبان، اسماعیل خوبی و چند تن دیگر را می بیند و ساعت های خوشی را با آنها می گذارند.
در 29 تیرماه به ایران باز می گردد و ردر بستر بیماری می افتد. چندین بار وی بستری شده بود، اما این بار، هنگام بدرود با شاه زمستان و شهر سنگستان بود و کفتران این شهر بر بام های این قلعه ی فخر تاریخ به سوگ، پر می زدند. آری، مهدی اخوان ثالث در ساعت 10.30 شب یکشنبه 4 شهریور 1369 در بیمارستان مهر، میراث خود را به یادگار گذاشت و از این کهن بوم و بر هجرت کرد. یاد این چاووشی خوان زمستان همواره در ذهن شاعران و ادب دوستان جاوید خواهد ماند. مزار پاک م.امید پس از ساعت ها بحث و جدل در روز در گذشت وی، بالاخره در کنار حکیم فردوسی قرار داده شد و میعادگاه عاشقان شاگردان نیما گشت. یاد همه ی شاعران هم نسل او همانند شاملوی بزرگ، سیاوش کسرایی، نصرت رحمانی و ... که امروز در کنار ما نیستند گرامی باد.
هيچ شب شمعي نمي سوزد چو من پروانه اي هم
نيست بي سامان تر از من عاقلي ديوانه اي هم
باز هم مست از مي پير مغانم گرچه ديدم
در جهان هرنوع خراباتي كهن ميخانه اي هم
اي وطن آباد ماني سربلند، آزاد ماني
گرچه بهر من نداري كلبه اي كاشانه اي هم
گرچه بس بيگانه امروزت نمايد خويش و خواهان
بيش من خويشي ندارد دوستت ،بيگانه اي هم
عمر و جان كردم نثارت عاشقم ديوانه وارت
عاشقي ديوانه چون من نيستت ،فرزانه اي هم
عشق و ايمانم به ايران ،دردو گيتي هم نگنجد
نيست رطلي در انيران سنجد اين پيمانه اي هم
جغدها هر شب نشانم مي دهند"اميد" و گويند
گنج معني بين ،ندارد گوشه ي ويرانه اي هم!

ساجده سلیمی- بیست سطر درباره عشق سرودم
و به خیالم رسید كه این دیوار محاصره
بیست متر عقب نشسته است...
آنروز ناصر خسرو قبادياني از" بروه" گذشت و نام اين شهر را در سفرنامه ي خود ثبت كرد اما هرگز نميدانست اين خاك كه اكنون بر آن پا ميگذارد،دردر دل خود چه فرزندي را جاي داده است. دكتر شفيعي ميگويند: اگر یك تن را برای نمونه بخواهیم انتخاب كنیم كه شعرش با نام فلسطین همواره تداعی میشود، محمود درویش است. اكنون چه تفاوتي ميكند، بگوييم كه بود و از كجا آمد،چند كتاب شعر داشت و كتاب هايش به چند زبان دنيا منتشر ميشد؟! مهم اينست كه رنگ آزادي را نديد وجان سپرد.اواخر تير ماه بعد از آنكه جايزه ي بين المللي شعر مراكش را گرفت هنوز بيماري قلبيش اينچنين او را از پاي نينداخته بود هنگامي كه در ميان مردم جنگ زده ي رام الله فرياد اميدواري به صلح بر ميكشيد، كسي خبر نداشت اين اميدواري هرگز رويي از واقعيت نخواهد ديد.
شاعر هميشه عاشق است حتي اگر در جنگ به دنيا آمده باشد، زير بارش گلوله قد كشيده باشد و در تبعيد به سربرده باشد ،هيچيك ازين ها نميتواند مانع رشد حس شاعرانه شود،جنگ و خون و گلوله هم شاعر ميسازد اما از نوع شاعر مقاومت ،انسان آزاده اي ميپرورد كه براي آزادي مام وطن ميسرايد ودر تب رهايي هم وطنانش و همه ي كودكان جنگ زده ميسوزد...
به قاتلی دیگر:
اگر جنین را سی روز مهلت داده بودی،
احتمالهای دیگری بود:
شاید اشغال به پایان میرسید
و آن شیرخواره زمان محاصره را به یاد نمیآورد،
آنگاه چون كودكی سالم بزرگ میشد و به جوانی میرسید
و با یكی از دخترانت در یك كلاس،
درس تاریخ باستان آسیا را میخواند
شاید هم به تور عشق یكدیگر میافتادند،
شاید صاحب دختری میشدند [كه یهودی زاده میشد[،
پس ببین چه كردهای؟
حالا دخترت بیوه شده
و نوهات یتیم
ببین بر سر خانواده در به درت چه آوردهای
و چگونه با یك تیر، سه كبوتر زدهای.
جایزهی لوتوس از اتحادیهی نویسندگان آفریقا و آسیا در سال ۱۹۶۹
جایزهی صلح لنین از اتحاد جماهیر شوروی سابق در سال ۱۹۸۳
نشان عالی ادبیات و هنر فرانسه در سال ۱۹۹۳
جایزهی جشنوارهی جهانی شعر استروگا در سال ۲۰۰۷

شکیبایی صبح جمعه ۲۸ تیر ماه ساعت چهار صبح در سن ۶4 سالگی به علت ایست قلبی در بیمارستان پارسیان تهران درگذشت. وی مبتلا به سرطان کبد بود و بر اساس گزارش تیم پزشکی بر اثر همین عارضه در گذشت.
حميد هامون سوار بر اسب مراد بيگ راهنماي اتوبوس شب شد. تا مسافران را به دروازه هاي مرگ راهنمايي كند و خود نيز آرام در آن خطه سكني گزيند
در گذشت خسرو شكيبايي را بر جامعه فرهنگ و هنر ايران و خانواده آن مرحوم تسليت مي گوئيم و از خدا صبر جميل را بر اين خانواده از خداوند مسئله ميداريم.
كمتر كسي است مراد بيگ، حميد هامون، جناب صباحي، مدرس و... غيره را به ياد نداشته باشد. شبهايي كه در كنار پدر و مادر به تماشاي اين فيلمها و سريالها مي نشستم. و هميشه از نوع بازي، صحبت كردن، طنين صداي او لذت مي بردم.
ولي ديگر آن صداي رويائي شنيده نمي شود. آن مرد بلند قد با حركت هاي مخصوص خود ديده نمي شود.
حميد هامون به پايان سرگشتگيش رسيد، مراد بيگ به نزد خاله رفت روستايي شد و صباحي ديگر وكالت نميكند.
توان و زبان نوشتن نيست، از كسي كه با حميد هامون شهرت گرفت و تا آخِر حميد هامون بود. در زير به بيان ببيوگرافي مختصري از او مي پردازيم. ولي جاي يك گله باقيست از تلويزيون يعني جامع ترين رسانه در ايران انگار نه انگار كه خسرويش مرده فقط كانال 2 چند بار با فاصله زماني زياد و بعد از آن كانال 5 و كانال 2 با پخش فيلم كيميا و سپس شبكه چهار با يك نماهنگ و ديگر هيچ. و انگار بايد غروبي از هجرش بگذرد تا دست اندر كاران تلويزيون به فكر اعلام مرگش بيفتند و خطابه دكتر ضرغامي را براي خانواده ايران بخوانند.
آه خسرو آرام گير و خواب هاي شيرين بين و تن خسته ات را اندكي استراحت ده.
او با بازی در نقش کوتاهی در فیلم خط قرمز (مسعود کیمیایی، 1361) به سینما آمد. و تا سال 1368 در نقشهایی ظاهر شد. از جمله در فیلمهای دزد و نویسنده، ترن و رابطه، خوب ظاهر شد. اما از بازی در فیلم هامون (داریوش مهرجویی، 1368) بود که نام خسرو شکیبایی سر زبانها افتاد. او برای بازی بسیار زیبایش در همین فیلم از هشتمین جشنواره فیلم فجر، سیمرغ بلورین دریافت کرد و تحسین منتقدان و مردم را برانگیخت.
خسرو شکیبایی از سال 1368 به بعد، دیگر نتوانست از جلد حمید هامون بیرون بیاید و حمید هامون را در انواع و اقسام لباسها و تیپهای مختلف تکرار کرد. اما توانایی هایش انکارناپذیرش را در چند فیلم به معرض نمایش گذاشت: بازی تاثیرگذار او در دو فضای کاملا متفاوت در فیلم کیمیا (احمدرضا درویش، 1373) و بازی متفاوت او در فیلم کاغذ بی خط (ناصر تقوایی، 1380) نمونه هايي از اين توانايي بود.
او جایزه ششمین جشن ماهنامه دنیای تصویر را برای بازی در فیلم کاغذ بی خط از آن خود كرد.
جوایز / سیمرغ بلورین / جشنواره فیلم فجر:
- هامون / هشتمین دوره
- کیمیا / سیزدهمین دوره
کاندید / جشنواره فیلم فجر:
- یکبار برای همیشه / یازدهمین دوره
- سایه به سایه / پانزدهمین دوره
- کاغذ بی خط / بیستمین دوره
۱۳۶1 خط قرمز( مسعود کیمیایی)
۱۳۶۲ دادشاه (حبیب کاووش)
۱۳۶۳ صاعقه
۱۳۶۵ رابطه (پوران درخشنده)، دزد و نویسنده (کاظم معصومی)
۱۳۶۶ شکار(مجید جوانمرد )، ترن (امیر قویدل )
۱۳۶۸ عبور از غبار(پوران درخشنده) ، هامون (داریوش مهرجویی)
۱۳۶۹ جستجو در جزیره (مهدی صباغزاده )، ابلیس (احمدرضا درویش )
۱۳۷۰ بانو
۱۳۷۱ یک بار برای همیشه(سیروس الوند)، سارا(داریوش مهرجویی )،
پرواز را به خاطر بسپار (حمید رخشانی)
۱۳۷۲ بلوف (ساموئل خاچیکیان)
۱۳۷۳ کیمیا(احمدرضا درویش)، پری (داریوش مهرجویی)، درد مشترک (یاسمین ملک نصر)،
لژیون (سیدضیاءالدین دری - 1373)
۱۳۷۴ خواهران غریب (کیومرث پوراحمد) ، عاشقانه (علیرضا داودنژاد) ، سایه به سایه علی ژکان)
۱۳۷۵ سرزمین خورشید (احمدرضا درویش)
۱۳۷۶ زندگی(اصغر هاشمی) ، روانی (داریوش فرهنگ)
۱۳۷۸ میکس(داریوش مهرجویی) ، عشق شیشهای، دختردایی گمشده (داریوش مهرجویی)
۱۳۷۹ دختری به نام تندر(حمیدرضا آشتیانی پور)
۱۳۸۰ مزاحم(سیروس الوند) ،کاغذ بیخط(ناصر تقوایی) ، اثیری (محمدعلی سجادی)
۱۳۸۲ صبحانه برای دو نفر (مهدی صباغزاده)
۱۳۸۳ حکم (مسعود کیمیایی)، ازدواج صورتی (منوچهر مصیری)، سالاد فصل (فریدون جیرانی)
۱۳۸۴ چه کسی امیر را کشت؟(مهدی کرم پور)، عروسک فرنگی(فرهاد صبا)،
پیشنهاد پنجاه میلیونی، ستارهها (فریدون جیرانی)
۱۳۸۵ دستهای خالی، اتوبوس شب، رئیس(مسعود کیمیایي)
مجموعه های تلویزیونی:
روزی روزگاری (مجموعه-امرالله احمدجو)
مدرس
خانه سبز (مجموعه - بیژن بیرنگ، مسعود رسام - 1375)
کاکتوس (مجموعه سری اول - محمدرضا هنرمند - 1377)
تفنگ سرپر (مجموعه - امرالله احمدجو - 79/1378)
در کنار هم (مجموعه تلویزیونی - فتحعلی اویسی- 1381)
سرزمين سبز (مجموعه - بیژن بیرنگ، مسعود رسام - پخش در سال ۱۳۸۶)
آلبومهای موسیقی
پری خوانی http://www.umahal.com/album/2320.htm
حجم سبز (سهراب سپهری) http://www.umahal.com/album/525.hنشانیها http://www.umahal.com/album/2700.htm
نامهها http://www.umahal.com/album/2828.htm
مهربانی
لينك آلبومهاي خسرو شكيبايي براي گوش دادن.

به قلم سوگند...

فاطمه رجبی- می شود اینطور شروع کرد : مردی که در مزینان سبزوار متولد شد، مردی که بنیان گذار روشنفکری دینی و نگاه مدرن به مذهب به شمار می آید و یا می توان اینطور شروع کرد: مردی که هیچوقت به درستی شناخته نشد مردی که شاید پیش داوری درباره او از همان روز نخست بازگشت از فرانسه شروع شده بود و تا پایان هم ادامه داشت، برای مردی که پایان نداشت، برای مردی که آنقدر چند بعدی بود که هم روحانیت را به نقد بکشد و هم هنگام سخنرانی از علی فریاد بزند و اشک چشمان عمیقش را لبریز کند... هیچوقت به درستی شناخته نشد یا او را به بتی تبدیل کردند که باید آیه آیه حرفهایش را پذیرفت و یا ملحدی از دین برگشته و در بهترین حالت سنی گرا، که اولی خلاف مشرب نقادی خودش است و دومی تهمتی ناروا به کسی که دانشجویان مسلمان در فرنگ با وجود او نماز خواندن در حضور دیگران را جرأت کردند ، کسی که هم دشمن و هم دوست در حقش بی انصافی کردند چون دوستان هم هرکدام سعی می کردند او را به نام خودشان ثبت کنند مردی که هیچوقت آنطور که بود، آنطور که می خواست شناخته نشد مردی که از طرفی آنقدر روشنفکرمأب است که نام ادبی خودش را از اسم شاندل فیلسوف فرانسوی برمی دارد (شاندل در فرانسه یعنی شمع) و از طرفی آنقدر عوام که یکی از طرفداران پروپاقرص منبرها و سخنرانی های خطیب حجازی باشد، یقینا بهترین توصیف برای او همین هست: مردی که هرگز به درستی شناخته نشد...
قلم توتم من است، توتم ماست، به قلم سوگند، به خون سیاهی که از حلقومش می چکد سوگند که توتم مقدسم را نمی فروشم ، نمی کشم ، گوشت و خونش را نمی خورم ، به دست زورش تسلیم نمی کنم ، به کیسه زرش نمی بخشم و به سرانگشت تزویرش نمی سپارم...!(برگرفته از کتاب توتم پرستی اثر شهید دکترشریعتی )

نیایش دکتر شریعتی :
http://www.4shared.com/file/16459951/d558ca61/welkinblogskycom-Dr_Shariati_-_Niayesh.html?s=1
تمام سخنرانی های دکتر شریعتی : http://www.3at3at.net/showthread.php?t=233083 انجمن ادبی مهرگان ایران در سالگرد شهادت دکترعلی شریعتی یاد و خاطره ی این استاد فرهیخته را گرامی می دارد.
دلواژه

محسن دلیلی- من شرط را باختم. به کسی که حتی فکرش را نمی کردم، باختم. تو قسم خورده بودی که مرا محکوم کنی. من محکوم شدم. به هر آنچه فکرش را میکنم. من محکوم شدم به زیستن، به نفس کشیدن، به نوشتن، به لبخند زدن، به گریه کردن، اما در آخر تمام این محکومیت ها من محکوم به مرگ هستم. چه فایده؟! واقعاً این همه رنج و تلاش برای چیست؟ مرگ؟ خب یکباره همان اول کار که با کلی دردسر و مشغله و گریه و زاری به دنیا آمدم، و هنگام به دنیا آمدنم همه را به زحمت انداختم کافی بود. همان جا، تمام می شد. بهتر بود تا اینکه الان بنشینم و بر سر این فکر کنم که چرا الان مثلاً شب است. چرا یک با یک بر ابر نیست.
که این طور نیست. ریاضی هم اشتباه کرد. یک با یک به خاطر دل دامون و به دلیل دامون برابر نیست.
برای من چه فرق می کند که در فلان سیاره فلان اتفاق رخ داد. مردم کشورفلان بر ضد خود قیام کردند. ضَب بوی خون می دهد. به دنیا آمدم که دروغی که هر کس در هر کجا برای من می زند را بشنوم. وای بر من و بر این زندگی نکبت بار...
اگر از همان اول به من نشان می دادند که دنیا چنین است و چنان، شاید هرگز قدم در این بیابان برهوت نمی گذاشتم. که الان زانوی غم گذشته و افسوس و ای کاش آینده را بغل بگیرم و به حال خود گریه کنم. من که همان اول گریه خودم را کردم. پس چرا الان به عقوبت و بدبختی خود گریه میکنم؟
من گریه می کردم و دنیا به روی من لبخند می زد. مادرم هم به حال من گریه می کرد. چون می دانست که چه خبر است. پدر و پرستار برای هم من نان قندی قرض می دادند و مرا از اسارت به بند کشاندند تا شاهد باشم که چه می خواهد بکند. از صدای چپاول زمان هوشیارتر شدم و خدا را به اسارت گاه طاغوتی خویش کشاندم. راست می گفت که بعضی وقت ها باید به مبارزه با خدا قد علم کرد. سینه ام را در برابر تمام حملاتی که به این حرفم می شود سپر می گذارم. من با مبارزه ی تو آسوده می شوم.

با عضویت در خبرنامه از به روز رسانی وبلاگ، برنامه ها و همایشهای انجمن با خبرتان می کنیم.
دوستان عزیزی که از طریق لینک "سخن شما" سوال خود را مطرح می کنند جواب خود را از همان طریق دریافت کنند.
